زندگی ما نیز دو نیمه دارد
نیمه ای تابستان , نیمه ای زمستان
و عشق نیمه ی گرم و سوزان زندگیست
چه زیباست روزی که آتش عشق یخ تنهایی ام را می شکند
و چه درد آور است که سرما آتش عشقم را خاموش می کند
نیمه ی سوزان زندگی تو در پیش است و عشق من در پس
نیمه ی سوزان زندگی ام گذشت , هرچند کوتاه , هرچند بی درنگ
آشنایی با شور و جدایی با درد
و شروع نیمه ی سرد در پس گرمای سوزاننده ی عشق به تو
در خیالم باور دارم که عاشقم
عاشق یک وجود و تنها برای یک بار
کاش گرمی آن وجود را به دور از خیالم احساس می کردم
و طعم شیرین عشق را در عالم وجودم می چشیدم
کاش در پشت دیوارهای فاصله یک بار برای همیشه نگاه مهربانت را می دیدم
دیدگانم همیشه به دنبال توست
دستانم به دنبال حس زیبای عشق و گرمای آن
و قلبم با هر تپش نام تو را به یادم می آورد
در بهت ماندم
غم فراق لیلی آتش عشق مجنون را دو چندان کرد
و من آن عاشقم که برای رسیدن به عشقم دست و پا زدم
لیک چگونه عاشق شدم
عشق و فاصله ؟؟؟؟
عشق و غریبی ؟؟؟؟
کدامین نگاه مرا عاشق ساخت ؟؟؟
و کدامین نوا برایم پیام محبت آورد ؟؟؟
من چگونه عاشق شدم ؟؟؟؟
چگونه
در اوج تنهایی و در عمق سکوت
چه زیباست نگریستن به آن عشق زیبا
شعله ی سوزانش وجودم را در بر گرفت
زندگیم را گرما بخشید
شراب عشق مرا مست ساخت
من در ته گودال عشق به تو مینگریستم
غرق شده در دریای خیال
و یک بار از خود نپرسیدم که چرا عاشق شدم
در بردگی عشق به سر میبردم
و آنرا می ستودم
چون مقدس است
هنوزم لب تشنه ی آن حس ام
آن حس مقدس
و نپرسیدم که چرا معشوقم نباید عاشق باشد
چرا عاشق نباید معشوق باشد
و چرا من ؟؟؟
شاید امواج طغیان جوانی مرا به ساحل سردرگمی کشانده
شاید هم دست سرنوشت این گونه برایم رقم زد
که عاشق بمانم , و نه معشوق
حتی برای یک لحظه
وبه دنبال روزنه ای از عشق
در ظلمت سرد فاصله
و در پشت دیوار زمان
به دنبال آینده ای روشن
و در جاده ی بی انتهای زندگی
و ساحل طوفانی عشق
نگاهم قدم های تو را دنبال می کرد
هنگامی که بر سر دوراهی ایستاده ای
و قدم در جاده ی غریبی نهادی
به دنبال آن راه گشتم
به دنبالت دویدم
با نگاه مضطرب
و تو را نیافتم
حال که در بیابان سکوت گم گشته ام
صدای قدم هایت در جاده ی غریبی مونس تنهایی ام گشته
به یاد می آورم صدایش را
که طنین وداع را برایم زنده ساخت
آری , من نیز می دانستم که عشق خیالم به پایان رسیده
عشقی که آتشش فقط درونم را سوزاند
و قلبم را
عشقی که آغاز شد
و شاید نباید آغاز می شد
در بیابان تنهایی , سراب هم یادآور عشق به توست
چه شبیه اند این دو
و فراموشی
تو فراموش کردی
هرچند هیچگاه به یاد نیاوردی
فراموشی را باید آمیخت با نفرت
ما فراموش میکنیم روزی که چشم به دستان مهربان مادر داشتیم
ما فراموش میکنیم دوستی را
و محبت را
آنرا نیز فراموش میکنیم
فراموشی عین نفرت است
و نفرت همان فراموشیست
و فراموش میکنیم مرگ را
مرگ عزیزمان را
ومن می ستایم عشق را
که یادش هنوز در وجودم زندست
عشقی که شاید عشق نبود
و اگر بود تنها برای من بود
من میشناسم آتش را , من میشناسم رهایی را , من میشناسم مرگ را
و خواهم چشید طعمش را بعد از آتش عشق و رهایی از آن
و چه رویاییست طعم مرگ و رسیدن به آرامش
به آرامش ابدی
من خواهم مرد
و خواهم چشید طعم مرگ را
بعد از تلخی مرگ روح
خواهم چشید مرگ جسم را
در نیمه ی سرد زندگی ام
من خواهم مرد
و امید دارم که نیمه ی سوزان زندگی ات به سرنوشت عشق من دچار نشود
و سرمای نفرت آتشش را در یادها خاموش نکند
و همیشه عاشق بمانی همان گونه که من ماندم
برچسبها : زندگی
1

